بسملی در قفس
یادی از صوفی وارسته قاری محمد انور بسمل رح جز لباس آزادی برقدم چسان دوزی
نوشتهء لطیف ناظمی
حکومت مطلقهء امیرعبدالرحمن خان که برپایه های خونین کله منارها استوار بود، پس از ٢١ سال در ١۹٠١ پایان یافت و فرزندش میراث خوار مرده ریگ جامعهء خاموش و مظلومی گردید که دوران آرامش پیش از توفان را از سر میگذاراند.
سرزمین های همجوار افغانستان در آن روزگار، دست به انقلاب های مشروطه خواهی زده بودند و یکی پس از دیگری حکومت قانون را تجربه میکردند، صدای سیدجمال الدین افغانی که صدای رَستن از بند بیداد و صدای بلند خیزش در برابر استعمار و استحمار بود در ایوان حیات مردمان ستمدیده مشرق زمین پژواک می انداخت. در چنین روزهای برای بارنخست در کشورما مدرسه یی به شیوهً مدارس جدید فتح باب میگشت تا کانونی گردد برای خودنگری و خود آگاهی جماعت درسخوان و باسواد کشور که سخت اندک و انگشت شمار بودند. این کانون کوچک که جبیبه نام داشت به زودی پاسگاه روشنفکران و مشروطه خواهان گشت و حریقی را افروخت که دامن استبداد را تا سالهای پسین رها نکرد، هرچند برشعله های مشروطه خواهی خاکستر فراموشی و خاموشی افشانیدند، اما پس از گذشت یک دهه اثرات آن در زندگی اجتماعی مردم ما باردیگر نمودار گشت.
دریغا که از جنبش آزدیخواهی مشروطه خواهان، آگاهی کافی و شافی نداریم و سرچشمه های آگاهی دهنده دراین عرصه هممگون و همسان نیستند. از نام جنبش گرفته تا اعضای آن از مرام و خواست شان تا شمارعناصر وافراد وابسته به نهضت به روایات و ارقام مختلف و متنازع فییه رویا روییم و بدینسان کار پژوهش دراین زمینه دشوار و نابهنجار میگردد؛ شاید یکی از دلایل این ابهام و کمبود منابع اطلاعاتی را بتوان وابسته به خشونت دربار وقت دانست که با شتاب و محاکمه صحرایی به قلع و قمع رهبران جنبش دست یازید و گروهی را هم سالها بدون روشن ساختن ماجرا در بند وزنجیر کشید.
شمار اعضای جمعیت نیز حتی در منابع اصلی با اختلاف همراهست و کسانی که دراین فهرست ذکرنام شان آمده است در فهرست دیگری اثری از آنان نیست ویا بالعکس، به گونه مثال در کتاب (افغانستان در مسیر تاریخ) شمار وابستگاه نهضت ٤۵ تن نموده شده است، در حالیکه این تعداد در کتاب (جنبش مشروطه خواهی) به ٤۸ تن میرسد و نویسنده کتاب (ظهورمشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان) ۵١ تن را ذکر کرده است.
شمار اعضای جمعیت را حتی برخی از منابع خیلی بیشتر از ارقام یادشده آورده اند. در رساله یی که چند سال پیش از امروز در دانشگاه کابل به فارسی دری برگردان شده بود، این تعداد را بیشتر از ششصد تن می دانستند که طیف آن از کابل تا غزنی و هرات گسترده بوده است
مرام مشروطه طلبان نیز به گونهء مکتوب به ما نرسیده است و هریک از منابع و سرچشمه ها به گونه یی بیان داشته اند درکتاب افغانستان درمسیر تاریخ، مرام جمعیت چنین فشرده است:
« تبدیل حکومت مطلق العنان به یک حکومت مشروطه، تحصیل استقلال افغانستان و نشرتمدن و فرهنگ جدید در افغانستان.»
در کتاب جنبش مشروطیت در افغانستان آمده است که:
« جمعیت مشروطه خواهان افغانستان یا جان نثاران ملت ظاهرأ مرامنامهء خاص و مکتوبی نداشت ویا به ما نرسیده است. وقتی یک عضو جدید را داخل جمعیت میساختند، قابل اعتماد بودن او را در یک حلقه محدود و فرعی یا اهلیت او را در نظر میگرفتند و بعد از آن او در همان حلقهء کوچک به قران عظیم و شمشیر سوگند میدادند و مرامهای ذیل را می پذیرفت.»
آنگاه نویسنده تمام مرامهای ده گانه را برمیشمرد و پیدا نیست در حالی که از مشروطه خواهان مرام و اساسنامهء مکتوبی برجای نمانده است؛ این مرامنامهء دهگانه از کجا سربلند کرده است. عین مرامنامه در نویسنده کتاب (ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان) مطابق العمل بالبنعل اقتباس میکند.
گفتنی است که حتی تاریخ برگزاری و ایجاد نهضت را هم به درستی نمی دانیم. یکی از این مؤرخان مینویسد: « در سال ١٣٢۷
قمری مولوی محمد سرورخان مرحوم زعیم بزرگ مشروطه خواهی، دریکی از اتاقهای بزرگ باغ مهمانخانه که در آنوقت مکتب حبیبیه در آن واقع بود، تشکیل جلسه داده، عدهً زیادی از مشروطه خواهان در آن گرد آمده بودند.»
اما تاریخ نگار دیگری می نویسد که : « متعاقبأ در زمستان ١۹٠۹هنگامی که امیرحبیب الله خان در باغهای جلال آباد مشغول تفرج بود، دو نفر از اعضای حزب استاد محمد عظیم خان کارگذار فنی فابریکه حربی و ملا منهاچ الدین خان جلال آبادی معلم شهزاده محمد کبیرخان فهرستی ا زتمام اعضای حزب تا جایی که می شناختند تهیه کرده بودند و ملا طورپاچا این فهرست را با راپوری به نزد امیر در جلال آباد تقدیم کرد.»
با این همه روایات گوناگون و نامتجانس نمیتوان به انبوه پرسش هایی که در مورد مشروطیت در افغانستان مطرح اند، پاسخ های درست و شایسته یی مهیا ساخت. اختلاف و چند گونگی روایات پیرامون شیوه کار، ساختار، تاریخ ظهور و آرمان های مشروطه خواهی در کشور، از سویی هم ازینجا مایه میگیرد که اعضای جمعیت در دوران آزادی و فراغت هرگز دست به خامه نبردند و از رمز و راز جنبش، تاریخ معاصر را بی بهره گذاشتند، دراین زمینه مقالتی که از امالی یکی از اعضای نامبردار جنبش یعنی شادروان میرسید قاسم و به تحریر نوه اش (سید مودود پشتونیار) برجای مانده است، یگانه نوشته یی است که آگاهی های یکی از اعضا را، آنهم در کبرسن بازگو میکند.
باری مشروطه خواهان نخست به گروه ها و لایه های مختلف اجتماعی تعلق داشتند؛ به گروه های سنتی نابرابری وابسته بودند و از دیدگاه فکری و اندیشوی نیز همه شانرا نمیتوان همنظر و همسو پنداشت. دراین جماعت روحانیون آزادیخواه، روشنفکران منفرد، پیشه وران و اهل محترفه آموزگاران حبیبیه و معلمان هندی این مدرسه و سرانجام شاعران و هنرمندان، عناصر ترکیب دهنده بودند و مولوی محمد سرور واصف، غلام محمد میمنگی، محمد حسین پنجابی، محمد حس راقم، غلام محی الدین افغان، کاکا سیداحمد و شاعر رزمنده و نستوه محمد ابراهیم بسمل، شاخهء هنرمندان، شاعران و نویسندگان جنبش را می ساختند.
بسمل که در سال ١٣٠٦ زاده شده است، در هنگام سرکوب جنبش در صفر ١٣٢۷، بیش از ٢١ سال عمر نداشته است و این امر نشانگر آن است که او از جوانی دارای سر پرشوری بوده است و قلبش برای آزادی، عدالت و قانون می تپیده است. در روزگار جوانی و میانسالی، همه آرزوهای او را بهسازی دنیای پیرامونی میساخت از همینروست که در گروه هندی آغاز سده بیستم به رزمندگان سیاسی می پیوندند و بنابر باور یکی از تاریخ نگاران، حتی او به شاخهء ناسیونالست افراطی متمایل به چپ نهضت منسوب است.
آری شاعر آزادیخواه صوفی صافی میشود و مثلث زندگی او با این سه ضلع ساخته میشود: شعر، مبارزه و تصوف. سیر افاق به سیرالنفس میکشاندش، از یکسو آشنایی و ارادت به حاجی درویش و از سوی دیگر گوشهء زندان به تأمل وامیداردش و به تصوف عملی میکشاندش. به حضرت بهاوالدین نقشبند دل می بندد و طریقه حضرت عبدالقادر جیلانی را می پذیرد. به چله می نشیند اما نه برای تظاهر و عوام فریبی، زیرا او به درشتی به چنین چله یی میتوزد. چلهء او از لون دیگریست. آنگونه که شمس تبریزی میگفت ـ صوفی در شهر باشد در بیابان چه کند؟ او هم در شهر، درمیان مردم و در زندگی اغواکننده شهری میخواهد چله بنشیند.
« جناب مولوی صاحب ملنگ (رح) سی سال قبل مرا به چله دعوت فرمودند ،من گفتم ـ "چله میکشم اما نه اینطور به اتاق تاریک و نان خشک، بلکه اتاق روشن، نان خوب و پرستاری لازم" سر را فرو برده، دوباره به من نگاه کرده فرمودند: " شما را خداوند جل علی شانه همان قسم که خواستید چله میدهد." » مقدمه دیوان او پیش از مرگ وصیت میکند که در مرگ نوای موسیقی را بردارند که مرگ مولانا و صلاح همین زیبایت را به خاطر میآورد که هم قاریان به خواندن قرآن پرداخته بودند و آوازخوانان و قوالان به پایکوبی و چون از مولانا و از این قرآن خوانی و آوازخوانی پرسیدند گفت: قرآن به خاطر آن خواندند تا حیرت کنند که او مسلمان بود و قوالان آواز میخوانند تا ثابت کنند که او عاشق بود.
نگاهی به زیستنامهء بسمل
استد بسمل در هشتم محرم ١٣٠٦هجری قمری برابر با ١٢٦٦ در کابل زاده میشود
زندگی بسمل، زندگی پر از فراز و فرود است و از اسارت کنج زندان تا کرسی مجلس عیان منحنی عمر پرماجرای او میسازد. در زمان امارت حبیب الله کلکانی به سرزمین های اسلامی رخت سفر می بندد تا در سیر آفاق رمز و راز سیرالنفس را دریابد و در حکومت پس از حبیب الله معاون ناظر محمد صفرخان امین الاطلاعات ـ پدر خویش میگردد که به نایب الحکومگی قطغن و بدخشان گماشته شده بود. ناظر محمد صفرخان نوه محمد اعظم خان چترالی است که که از کارگذاران روزگار امیرعبدالرحمن خان و کارمند مورد اعتماد وی بوده است که امیر خود در موردش می نویسد: « یکی از نوکر های خیلی امین دربار من می باشد و مهرثبت من در دست اوست که نوشته جات و غذا و دوای مرا مهر میکند، خلاصه جان وتمام مملکت من در دست اوست
بسمل در بدخشان به انتشار جریده یی دست میزند و چون در سال ١٣١٠ انجمن ادبی کابل گشایش می یابد به حیث نخستین مدیر انجمن مقرر میگردد و از همانجاست که به جرم آزادیخواهی باز راهی زندان میشود. تردیدی نیست که یکی از مرامهای بنیان گذاران انجمن ادبی کابل این بود تا دستگاه حاکمه در آنجا دگراندیشان آزادیخواهان و مخالفان استعمار انگلیس و استبداد داخلی را نشانی کنند و از آنجا روانهء زندان شان سازد.
در سال ١٣٢۵ که برای سالی چند، فضای باز سیاسی رخ میدهد و زندانیان بی گناه از پشت سلولهای بدر می آیند بسمل نیز افسرده و ناتوان پای به دنیای آزادچاگی می گذارد به وزارت معارف به کار گماشته پس از آن، ریاست ( دارالعجزه) بدو سپرده میشود و در همانجاست که با عبدالمجید زابلی در مجلس وزرا بر سراعاشه و اباتهء مستحقین به جدال می خیزد و از کار کناره گیری میکند. آنگاه شاه او را میطلبد و پس معینیت وزارت مالیه را بدو میسپارد. آخرین اشتغال او نمایندگی در مجلس اعیان است و از آن پس تا سوم جدی ١٣٤٠ مطابق سال ١۹٦١ که خرقه تهی میکند در خانهء خویش است و با عشق و شیدایی و شعر و غزل میزید.
بسمل سه بار زندانی میگردد.
در شماره آینده دنبال میگردد
[11] هرچند که برخی از پژوهندگان سال ولادت وی را ١٣٠۷ ویا ١۸۸۵ میلادی نوشته اند [12] پس از آموزشهای مقدماتی، لیسهء حبیبیهء نوبنیاد را به درجه ممتاز به پایان میبرد و بدان هم بسنده نمیکند و علوم متداول زمان خویش را فرامیگیرد، یعنی از یکسو به دانشهای جدید چنگ می اندازد و از سویی هم علوم قدیمه را آموزش می بیند و آمیزهً این دو، از وی مردی میسازد، فرهیخته، گشاده نظر آزادیخواه و وارسته.[13][9] اما دوران سالخوردگی به گفته خسته انبشاه فقر در سر دارد و چندی به لباس فقرا و مجاذیب و نیت کسب فیض به زیارت اهل الله در هندوستان به مزارات و مقامات متبرکه گردش و به ریاضت به سر برده است. [10] [8] [5] همین نویسنده که جریان افشای نهضت را در سال ١۹٠۹ میداند، چند سطر بعد در کتابش حکم امیر را در حوت ١٢۸۵ یعنی سال ١۹٠٦ دانسته گویا اعضای نهضت در سال ١۹٠۹، افشا گردیدند و در سال ١۹٠٦ سرکوب شدند، به بیان دیگر سه سال پیش از موجودیت خویش نابود گردیدند، قلمزن دیگری که تجدد فکری را در کشور پیش از سراج الاخبار محمود طرزی میداند در برابر ادعای مرحوم صدیق طرزی، سال ظهور مشروطیت را در ١۹٠٦ وانمود میکند [6] ولی مورخ دیگری که این همه روایات گوناگون را مینگرد، بدین باور است که این جنبش در تاریخ نامعینی پیش از سال ١۹٠۹ در کابل در حلقه های ده نفری تشکل يافته است. [7] [4] [3] [2][1]
همچو سرو بی خارست سوزنی که من دارم
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٢/۳٠ - محمد ادریس بقایی |لینک به نوشته

سوانح مختصر عارف کامل استاد سخن
حضرت الحاج قاری محمد انور بسمل رحمت الله علیه
نـــــزد دوران باغـــــم و پیش قربــــان مشت خاک
خشکی این دشت (بسمل) خوش سر ابم کرده است
الحاج قاری محمد انور ( بسمل ) پسر ارشد ناظر محمد صفر خان در سال 1306 هجری قمری در شهر کابل دیده بدنیا گشود.
ناظر صاحب یگانه فرزند مجاهد بزرگ محمد یوسف ولد محمد اعظم خان چترالی بود که از اثر تهاجم استعمار انگلیس جان بسلامت برد ه و در شهر کابل سکونت پذیر گردید.
حضرت بسمل صاحب از اغاز مست جام ازل بوده به غیر الله الفتات نکرد، علوم شرعی را در محیط فامیل علمی خویش از علمای کرام کسب نموده وعلوم عصری را در لیسه حبیبیه کابل با کمال رسانیدند. در این وقت حبیب الله پادشاه ودر افغانستان استعمار انگلیس تصرف داشت.
ازا بتدای جوانی برای ازادی وطن وبوجود امدن یک حکومت اسلامی در جد و جهد گردیدند و برای این کار حزب سری آزادی خواهان را در سرایچه پدر خویش که عضو قوی دولت بود جا داده تقویت و رهنمایی نمود در حوت 1285 هجری شمسی امیر حبیب الله خان ایشانرا با محمد عثمان پروانی، غلام محمد میمنگی ، تاج محمد پغمانی ، احمد قلی خان چنداولی و غیره مشروطه خواهان را اززندان رها و به کار های دولت گماشت که در ان جمله بسمل رح بحیث حاکم در مناطق مختلفه ایفای وظیفه مینمود.
تاريخ حوت 1۲85 هجری شمسی و بعدا بخاطر مقام پدرش از بند رها شد و بار دوم در زمان امان الله خان نسبت کمين جنرال اختر محمد برادر جناب بسمل صاحب اعدام وجناب بسمل صاحب دوباره به زندان کشانيده شد که جمله دوران اول و دوم حبس ايشان به چهار سال ميرسد .چندی بعد بحکومات مختلف سمت شمال از اینجا به انجا مقرر و بلاخره تا به حکومت سبزوار هرات رسیدند، چون دولت نمیخواست که اضافه از یک سال در یک منطقه ایشان کار نمایند.
در زمان حبیب الله (کلکانی) بمالک اسلامی آسیای مرکزی بسیاحت پرداختند . و بزیارت بیت الله شریف تایل شدند.
در زمان نادر خان بازهم شروع بکار نمودند. اولین بار بحیث معاون پدر خود که نائب الحکومه ، ولایت قطغن و بدخشان بودند مصروف کار و خدمت شدند وبرای نخستین بار جریده را در بدخشان انتشار دادند، بعد در سال 1310 هجری شمسی مجله ء ادبی کابل را انتشار دادند و به تعقیب ان بمدت کم مدیریت دار التحریر را عهده دار شدند ولی بزودترین فرصت با پلان های وی نیز مخالفت را اغاز نموده و حتی زنده گی دنیوی را ترک دادند. با انهم زندانی شدند و بعد از کشته شدن نادر خان ، برادران وپسران و برادر زاده هایشان که بعضی شان بسن صفارت بودند و بجرم قتل آن زندانی شدند.
ظاهر خان او شان را بعد از 14 سال حبس اززندان ازاد ساخته بوزارت معارف موظف نموده و درا نجا با نظریات اسلامی شان کسی توافق نکرد. بعداً بتاسیس موسسات خیریه مامور شدند. ولی انجا را هم نظر به مداخله زابلی در امور دارالمساکین وموسسات خیریه که میخواست بعوض بیت المال از طریق اعانه و لاتری پیش برده شود، که اینکار مخالف شریعت بوده ترک نمودند و چندی بعد بوزارت مالیه مقرر شده بدرجه معینی وزارت مالیه رسیدند، واز انجا به مجلس اعیان تبدیل گردیدند. بعد ازمدت کم به اثر فشار هاو تکالیف زندان صحت و سلامتی تمام اعضای مبارک را بجز شنوایی ازدست داده و تا آخر عمر از خانه بیرون نشدند تا اینکه این عارف مجاهد شب هفده ء رجب سال 1381 هجری قمری بعمر 76 سالگی جهان فانی را وداع گفته ، برفیق اعلی پیوستند و در جوار یکی از صحابه ء بزرگ اسلام مشهور به شهید راه کلان متصل پل سوخته ء کابل بخاک سپرده شدند.
انالله و اناالیه راجعون
یکی دونفر از نویسنده گان کشور در باره رحلت این مرشد عرفانی چیز هایی نوشتند ، ولی داود دستور داد که دیگر در مورد ایشان چیزی ننویسند.
همچنان استاد بسمل رحمت الله علیه در سبک هندی صاحب مکتب خاص و بخصوص میباشد که هر خواننده ادب شناس از مطالعه دیوان آن که در قسمت اول این کتاب جاداده شده تحت نظر خود ایشان درزندان توسط محمد اسحق بارک زائی به قلم شیوا جمع آوری و ترتیب گردیده حقیقت و معنی ان را درک کرده میتوانند، که ازدعوی نفس گذشته باشند چنانچه خود میفرمایند.
کی شناسند پختگان کیف می خام مرا
تا ننوشند اندکی ته جرئه ء جام مرا
حضرت قاری عبدالله ملک الشعرا رحمه الله تعالی علیه میفرمودند که : در حضور بسمل رح به اشعار سبک هندی خصوصاً حضرت بیدل رح حق نظر را دیگران ندارند، و اشعار خود بسمل رح را خیلی ها پسند میکردند حتی در غزلیات خویش از وی تذکر میدادند .
نه تنها خون قاری تیـــــــغ بیداد تـــــو میریـــزد
جهانی بسمل ناز تو گرامی داشته است انور هم
همچنان استادان معاصر ش در هر محفل مقدم ایشان را گرامی داشته اکثراً پارچه های ادبی خود را بملاحظه شان میرسانیدند ولی از صراحت لهجه شان دل پر خونی هم داشتند. ندیم صاحب و دیگر سخنوران از وی پیروی و حتی اشعارش را تضمین میکردند.
پوهاند نسیم نگهت در تصنیف دوره های ادبی چنین مینویسد.
سبک هندی را حضرت جامی قدس الله سره بنیان گذاشته و حضرت بیدل رح به اوج رسانیدند. استاد بسمل رح ومشرقی رح فرد شاخص این سبک میباشند. از اینکه نسل جوان تا حال به سبک خاص ایشان اشنایی حاصل نکرده همانا مخالفت زمامداران وقت بوده و هم اکثر عمر عزیز این مجاهد بزرگ دربند و زندان و تبعید و دور از اجتماع سپری شده است . علاوه بر اینکه آثار استا د را اجازه نشر و طبع ندادند ازبین بردند و نابود ساختند.
از تپیدن های دل عمریست میاید بگوش کای حریفان آشیان راحت بسمل کجاست
حضرت بیدل رح
بزیر تیغ او افتاد بسمل چشم پوشیده خدا از من نگیرد لذت این خواب راحت را
حضرت بسمل رح
برتپیدن های دل هم دیده ء واکرد نیست رقص بسمل عالمی دارد تماشا کرد نیست
حضرت بیدل رح
ناله ء من از سریر خامه ء شنـــــــــو رقص بسمل عالمی دارد تماشاکرد نیست
حضرت بسمل رح
موج جنون میزند اشک پریشان کیست ناله به دل میخلد بسمل مژگان کیست
حضرت بیدل رح
تو کز تیغ خـــم ابــــــرو نکشتـــــــی بگو باری که بسمل ( بسمل ) کیست
حضرت بسمل رح
بسمل ناز تو گر بال کشد وحشت کو؟ جوهر آئینه هرگز به تپیدن نرسد
حضرت بیدل رح
بسمل ناز تو ام محرم راز تو ام نغمه ء ساز تو ام طرفه نوا میکنم
حضرت بسمل رح
اگرحیرت باین رنگست دست و تیغ قاتل را رگ یاقوت میگردد روانی خون بسمل را
حضرت بیدل رح
گلزار کوی یار که خونست آب او تاحشر غنچه از دل بسمل بر آورد
حضرت بسمل رح
زین قفس تا آشیانت نیم پرواز است و بس بال همت بر نمی افشانی ای بسمل چـــرا
حضرت بیدل رح
بسمل به هوا داری گلزار وصالش قانع به تپش باش مجو بال پرو از ما
حضرت بسمل رح
عشق هر جا ادب آموز تپیدن باشد خون بسمل عرق شرم چکیدن باشد
حضرت بیدل رح
راه باریک دم تیغ نزاکت خواهد بسمل اینجا نتوان بی ادبان پا برداشت
حضرت بسمل راح
چه احسان داشت یارب جوهر شمشیربیدادش که در هر قطره ء خون سجده ء شکریست بسمل را
حضرت بیدل رح
مپرس از لطف تیغ او که در میدان محضر هم ندارد پیـــش او ســــر بسمــــل از منت رهینیها
حضرت بسمل رح
بسمل رح و بیدل رح
بکوی عشق اگـــر یابـــــی دل آواره راه آنجـــــا بخود از نقش پاگشتن بچین صـد دستگاه آنجا
تمـــــاشــــای گلســــتان تعیـــــن رنگهــــــا دارد تو هم مانند نرگـــس چشم برپاه کـــن نگاه آنجا
دل ازشــوخی تلون خواهد و چشم از حیا تمکین به بزم وصل حیرانم که نتــــوان کــــرد آه آنجا
اگــــر بر حلقه ء میخانـــه چشـــم عزتـــی داری چو ساغر با زمیــن افتاده ء بشکــن کلاه آنجا
به محشر چون شود بازار رحمت گرم از خجلت کم از گنـــدم نمای جو فــــروش آیــــد گناه آنجا
مپرور جــــز هوای دامن دشت جنـــــون در دل که آرد ام غیلان کودک مـــــردم گیــــــاه آنجا
حریم معبــــد نازش نیاز خـــــاک میخواهــــــــد اگر داری سرو گـــردن نداری سجده گاه آنجا
میا بیرون زحیــــــــرت خانه ء آئینه عجــــزت بچشم خــــــود توانی دید خود را گاه گاه آنجـــا
در آن شهری که جـــــرم راحت و آرام دل پرسند
نگردد جز پر ( بسمل) زبـــــــان عذ خــــــواه آنجا
باوج کبریا کز پهلوی عجـــز است راه آنجا سرمویی گر انیجا خم شــــوی بشکن کلا ه آنجا
ادبگاه محبت ناز و شوخی بر نمیـــــــــدارد چوشبنــــم سر بمهر اشک میبالد نگـــــــاه آنجا
بیاد محفل نازش سحر خیــــــز است اجزایم تبسم تـــــا کجا هـــــا چیده باشـــــد دستگاه انجا
مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن بهم میـــــآورد چشم تـــــو مژگــــان گیةةاه آنجا
خیال جلوه زار نیستی هــــم عالمـــــی دارد زنقش پا سری بـــــــاید کشیـــــــدن گاه گاه انجا
خوشا بزم وفا کز خجلت اظهـار نـــــومیدی شرر در سنــــــگ دارد پر فشانیهــــــای آه آنجا
بسعی غیر مشکل بود ز آشوب دوئی رستن سری در جیب خود دزدیـــــدم و بةردم پناه آنجا
دل از کم ظرفی طاقت نسبت احــرام آزادی بسنگ آید مگر این جام وگـــردد عذ خواه آنجا
بکنعان هوس گـردی ندارد یوســـف مطلب مگر در خود فرو رفتن کنـد ایجــــــــاد چا ه آنجا
زبس فیـض سحر میجوشد از گرد سـواد دل همه گر شب شــوی روزت نمیگردت سیاه آنجا
زطرز مشـــــرب عشاق سیر بینوایــــی کن شکست رنگ کسی آبی ندارد زیـــــــر کاه آنجا
زمین گیـــــــرم با فسون دل بی مدعــــــا ( بیدل )
در آن وادی که منــــــزل نیز مـــــی افتد براه آنجا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ - محمد ادریس بقایی |لینک به نوشته

